تبليغاتX
یادمان باشد - سخنرانی سیدجواد طباطبایی در دانشگاه تهران(1)

به همين دليل نوعي ضرورت را حس مي کردم که بايد به اين مسئله برگشت و به آن پرداخت و به تعبيري قديمي تر دوباره تحرير محل نزاع کرد دوباره سوالاتي را مطرح کرد از تقارن چندين اتفاق(از يک طرف 100 سالگي مشروطيت، دانشکده حقوق و علوم سياسي و اتفاقات ديگر) من به اين نتيجه رسيدم که بايد دوباره برگرديم و طرح پرسش مجددي بکنيم از آنچه که ما بدان نياز داريم.

از آن چه که به طور تاريخي با آن مسئله پيدا کرديم طرحي که مکتب تبريز يکي از مجلدات و بخشي از آن است. عنوان اصلي تر که معمولاً به آن توجهي نمي شود و عنوان اصلي کتاب يعني تأملي درباره ايران هست. به نظر من آمده که به رغم اين که ايران جزء بديهيات است مثل ماهي در آب که ماهي پرسش از آب نمي کند از چيستي ايران و اين کخ ايران چيست؟ کساني که به اين طرح انتقاد کرده اند يا آن را تفسير کرده اند گفته اند که اين فکر بايد از کجا آمده باشد؟ معمولاً گفته شده که اين سوال هگلي است؟ اين جزء بديهيات است علتش هم اين است که بخشي از تحصيلات من چون در اين زمينه بوده است به آساني مي شود گفت کسي که در اين رشته تحصيل کرده از آن جا بايد تاثير پذيرفته باشد. اين توضيح بي اهميت است علتش هم اين است که بحث پرسش از ايران از يک طرف سابقه بسيار تاريخي دارد اگر چه هيچ گاه به اين صورت در فکر ايراني مطرح نشده اما سابقه طولاني دارد. خيلي هم به اين اعتبار مورد توجه قرار نگرفته براي اين که بسياري از منابع ما نوشته هاي ادبي هستند ولي مباحث ادبي را ادبي مي فهميم. در بسياري از کشورهاي دنيا ادبيات را هم به عنوان فکر و فلسفه مي فهمند، ما حتي فکر و فلسفه را ادبي مي فهميم براي همين هم ما بسياري از نکاتي که در نوشته ادبي مهم ما وجود دارد چون از ديدگاه عقلي، فکري يا فلسفي مورد بررسي قرار نمي دهيم به آن ها توجهي نمي کنيم براي همين، نکته اول اين است که بحث من در مورد ايران برآمده از مباحثي است که در طول تاريخ ايران و از فکر ايراني وجود داشته است يک مورد هم اگر بخواهم مثال بزنم خصوصاً من  من توجه زيادي به قرن 4 تا 6 دارم که اروپايي ها آن دوره را دوره رنسانس اسلامي ناميدند و عصر زرين فرهنگ ايران خواندند. در اين دوره اين بحث را به کرات مي بينيم اگر چه به صورت ادبي فهميديم يعني از خيلي شناخته شده ها مثال بزنم از فردوسي گرفته تا سهروردي اين ها کوشش کردند در جهت فهم مجددي از ايراني که دوره اسلامي دوباره احيا شده بود بعد از قرن 3 هجري. جلوتر از آن هم صورت گرفته بود اما ما کمتر مي شناسيم.

 فرض کنيم شخصي مثل ابن مقفع وسط قرن دوم هجري در دستگاه خلافت منصور بود مي دانيد که فرزند خودش در نوجواني عربي ياد گرفت وقتي با پدرش به بصره رفت که از کارگزاران حکومتي بود زبان پهلوي بلد بود و زبان عربي ياد گرفت و ظاهراً گفته اند مسلمان شد در اين ترديد است که اين طور باشد  و شروع کرد به ترجمه برخي از رساله هايي که از دوره ساساني مانده بود و پيش از هر چيزي شما کليله و دمنه را مي شناسيد که ترجمه کرد و گفته اند آن چخ که در مقدمه و در اضافاتي که بر کليله و دمنه اصلي آورد موجب قتلش شد. نوعي از فکر و تأمل در مورد ايران از همان جا آغاز شده بود که ايران چيست؟ جايگاه اين موجود يا اين واقعيت سرزميني که در عين حال بيش تر از آن که واقعيت سرزميني باشد يک مفهوم هم هست. اين جايگاهش کجاست؟ مختصات و مشخصاتش چي هست؟ از همان دوره اين بحث آغاز شده بود تا حمله مغولان در ايران اين فکر همچنان باقي بود و به شيوه هاي مختلف اين پرسش انجام مي شد اگر بخواهيم بياييم جلوتر اين بحث در جاهاي ديگري و در بيرون از مرزهاي ايراني هم مسئله بوده است.

واضع نظريه زوال انديشه سياسي در ايران افزود: يکي از مهم ترين جاهايي که اين پرسش مطرح شده -که معمولاً ما در ايران اين بحث را نمي شناسيم  و  منتسکيو را مستثني مي دانيم- در قرن 16 و 17ميلادي نهضت ترجمه آثار ايراني در کشورهاي اروپا به خصوص اروپاي غربي به زبانهاي مختلف آغاز شد و آثار بسياري از نويسندگان خصوصاً سعدي ترجمه شد. اندکي پيش از آن مسافراني اعم از نويسندگان سياسي، بازرگانان و حتي ماجراجويان به طرف شرق خصوصاً به ايران مي آمدندو بعضي زبان رايج آن وقت ايران را هم ياد گرفتند و سفرنامه هايي نوشتند براي اين که به اروپاييان توضيح بدهند که ايران کجا قرار دارد؟ مشخصات ايران چيست؟

بر مبناي اين نوشته ها بعضي اوقات سوال هايي هم گوشه و کنار طرح شده است. يکي از موارد جايي است که در نامه هاي فارسي منتسکيو يک فرانسوي در قهوه خانه اي به يک ايراني برمي خورد و از او مي پرسد کجايي هستي؟ ظاهراً سوال بي اهميتي است او مي گويد ”من پارسي هستم.“ سوالي که به دنبال آن مي آيد و منتسکيو مي پرسد که تقريباً در زبان فرانسه يک ضرب المثل است: آقا پارسي تشريف دارند. راستي چگونه مي شود پارسي بود؟ يعني چگونه مي توان ايراني بود؟

 مسئله منتسکيو فرانسه است يعني در آغاز دوران جديد فرانسه براي هويت فرانسوي سوال طرح مي کند ولي به اين زبان و از طريق يک خارجي. اين سوال، سوال ما هم هست يعني در آغاز قرن 17، آغاز دوران جديد تاريخ غربي که به تدريج به ما هم تحميل مي شد در اين جا اين سوال را از زبان خودش مي کند که چگونه مي توان ايراني بود. پس ايراني بودن مسأله هست يا بهتر بگويم يک مشکل است. همين طور که در فکر غربي هم اگر جلوتر بياييم اين پرسش در جاهاي ديگري هم صورت گرفته است.

يکي از جاهايي که در قرن 17 و 18 ميلادي فرهنگ ايراني انتشار پيدا کرد و منابع و آثاري از ايران ترجمه شد آلمان بود. آلماني ها بيش از ديگران شروع کردند به شناختن زرتشت، سعدي، حافظ و حتي مولوي. برخي از اين آثار ترجمه شد. بنابراين يک تلقي نويي از ايران يا پارسي در آلمان هم پيدا مي شود.

 بر مبناي اين بود که هگل در درس هاي فلسفه تاريخ اش وقتي در مورد تاريخ جهاني صحبت مي کند و مي گويد تاريخ به معناي دقيق کلمه با ايران آغاز مي شود و با بنيانگذاري امپراطوري در ايران آغاز مي شد. به دنبال اين بحث وقتي مي خواهد توضيح دهد ايران کجاست مي گويد: يک اروپايي وقتي که بخواهد از اروپا به شرق دور برود تا رودخانه سند (که مرز آن وقت ايران است) خود را در خانه ي خودش مي بيند. يعني تا منتهاعليه ايران بزرگ که آن وقت ارزش ها و نوع انديشيدن او مي گويد که نزديک اروپاست يعني اروپايي وقتي به سمت ايران مي آيد خودش را بيگانه حس نمي کند. البته هگل اين حرف را با توجه به مطالبي که ترجمه شده بود و منابعي که به دستش مي رسيد و بر مبناي نوشته هاي يوناني مي زند. ولي مسئله اين است که ايران بزرگ  (بخش اعظم عراق کنوني تا خراسان بزرگ و سمرقند و بخارا که منتهي مي شد به ترکمنستان) موجودي سوال برانگيز است، در واقع مفهومي بوده که بايد اول توضيح مي دادند.

در ميان اروپاييان  هميشه وسوسه اي وجود داشته است که ايران بزرگ را از شرق به طور کلي و از بخش بزرگ آسيا جدا کنند و از نظر سرزميني و بيشتر از نظر معيار سنجش ارزشي و فضيلت ها به خودشان ربط بدهند .

به نظر من مسئله اي بوده که به آن توجه نکرده ايم !پرسش من با توجه به تصوري که پيدا کردم در دهه هاي گذشته شکل گرفته و البته به صورت سلبي با توجه به آن چه در اين دانشکده گذشته است يعني اين که چرا اين دانشکده را در آغاز (البته همراه با دانشکده طب)تاسيس کردند.

 به اين اعتبار اين دانشکده تاسيس شد که نظام سنتي فکر کردن و ارزش هاي ما، در دوران جديد پاسخ گوي وضع تحولات ايران در آغاز قرن 20 -اندکي پيش از پيروزي مشروطه- نبود. به عبارت ديگر خاستگاه اين دانشکده گسستي است که در نظام سنتي ما انجام شده بود و قرار بود اين دانشکده موضوع خودش را داشته باشد که عبارت باشد از اين که ايران چيست؟

وي ادامه داد: منظور چيست؟! هم در قديم و هم در بحث هاي علمي جديد مي گويند هر علمي موضوع خاص خودش را دارد هر علمي داراي موضوعي است که از عوارض ذاتي آن بحث مي کند اين توصيحي است که از قديم داده اند ولي موضوعي که اين جا هست را امروز ما خيلي درست متوجه نمي شويم. چون بسياري از کلمات و اصطلاحات علمي جديد که از طريق ترجمه ها بيشتر از زبان محاوره اي و زبان روزنامه ها وارد زبان ما مي شود و معناي اصلي خودشان را از دست مي دهد و به تدريج از بحث علمي به بحث روزنامه اي مي لغزيم و بسياري از مسائل آنجا فوت مي شود. کلمه اي که در زبان هاي اروپايي براي ”موضوع“ به کار مي رود که ما نمي دانيم دو چيز است. يکي subject بحث است. ولي وقتي شما کتاب علمي بخوانيد مثلاً جامعه شناسي وقتي مي خواهد بگويد ”موضوع“ مي گويد object. بنابراين ما دو کلمه داريم يکي اين موضوع است که ما هر روز به کار مي بريم مثلاً "موضوع" بحث چيست؟ و دومي اين که object چيست؟ يعني اين علم از عوارض ذاتي چه بحث مي کند؟

 دانشکده علوم سياسي آن طور که من مي فهمم و فکر مي کنم (اين ادعايي است که قابل بحث است) در 100 سال گذشته اي که تاسيس شده از آغاز تاکنون موضوع خودش را در معني دوم نتوانسته مطرح کند بنابراين مي توان گفت دانشکده وجود ندارد چون موضوعش وجود ندارد. موضوع اين دانشکده براي کساني که تاسيس کردند هدف و غايت اين بود که موضوع ايران را به عنوان موضوع دانشکده اي قرار بدهند. در شرايط سياسي خاص و مناسبات خاصي اين دانشکده ايجاد شد و نياز آن حس شد زماني بود که نظام سنت قدمايي ما نمي توانست اين مفاهيم را توضيح بدهد و متعين بکند و از عوارض ذاتي اش بحث کند؛ بنابراين در همين زمان بود که اين نياز حس شد. يعني بايد اين دانشکده مي توانست واقعيتي به نام ايران را موضوع يعني object تمام بحث هاي خودش قرار دهد باز اگر بخواهم توضيح بدهم وقتي از آغاز دوره صفوي که آغاز بحث من است يعني در حدود 900 شمسي سلسه صفوي بنيانگذاري شد اين زمان حدوداً مقارن پايان فروپاشي امپراطوري مقدس يا امپراطوري بزرگ مسيحي اروپا و تشکيل دولت هاي ملي است. به عبارت ديگر در بخش مهمي از اروپا به جاي امپراطوري مقدس ديني -که گاهاً جمهوري مسيحي هم گفته مي شد-دولت هاي ملي ايجاد شد. اين امر انقلابي در سطح جهاني ايجاد کرد. ولي چرا اين انقلاب ايجاد شد؟ وقتي يک قطب از يک ميدان مغناطيسي بسيار قوي ايجاد مي شود بقيه را در جاذبه خودش فرو مي برد.

تا آن زمان کشورهايي مثل ايران و عثماني، ازبکان و حکومت هاي کوچک ديگر بودند که چون در نظام سنتي خودشان سده ها بود که در جا مي زدند يا به صورت گياهي رشد مي کردند اتفاقي در اين جا نمي افتاد. ايران گاه با عثماني جنگ مي کرد گاه عثماني با ايران.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:28 توسط داود دشتبانی |